تاریخ درس های ارزنده ای برای آنان که چشم و گوششان را بروی آن نمی بندند، تا تاریخ مجبور به تکرار چند باره "اتفاق افتاده ها" نشود در چنته دارد. بویژه تاریخ کشور کهنی چون ایران که رفتن و آمدن های زیادی دیده است و این رفتن و آمدن را در دل خود و ادبیات خود برای عبرت آیندگان ثبت کرده است. رویداد های اخیر کشورمان نشان داد که کار بدستان حکومت اسلامی، نسبت به درس های تاریخ بسیار مقاوم و کم استعداد هستند و در حال رقم زدن ورق دیگری در کتاب قطور تاریخ کشورمان، برای عبرت آیندگان میباشند
قدرت، آن گونه ای که حکومت اسلامی آن را به انگار خود نگاه داشته، از دستش چون پرنده ای گریزان خواهد گریخت. تاریخ پر از حادثه و پر تب و تاب این سرزمین سرنوشت دیگری غیر از ناپدید شدن از صحنه روزگار برای حاکمان زور وزر در پیچ و خم کوچه های خود ندارد.
در میان این درس های پند آموز، یکی از زوایای زندگی کورش بزرگ که توسط گزنفون در کورش نامه جاودانی شده بسیار جلب توجه میکند.داستان بدین گونه است
کورش بر علیه پدر بزرگ خود آستیاژ(آژی دهاک) قیام میکند. آستیاژ که مدت ها بود راه خود کامگی را بر گزیده بود، نه میان مادی ها از مقبولیت بر خوردار بود، و نه میان دیگر مردمانی که مغلوب مادی ها شده بودند.آستیاژ که از اندیشه کورش برای اتحاد مادی ها و پارسیان با خبر شده بود، لشکری آماده میکند و راهی انشان، مقر کورش میشود.با وجود نابرابری نیرو ها، نیروهی پارسیان مقاومت قابل ستایشی از خود نشان میدهند. زمانی که کفه ترازو به سوی نیروهای آستیاژ سرازیر میشود، حتا زنان پارسی نیز به کمک مردانشان در میدان مبارزه میشتابند. نزدیک به سه سال این جنگ به درازا میانجامد و ناگهان، مورخین پیروزی کورش و به اسارت در آمدن آستیاژ را اعلام میکنند. چه اتفاقی افتاد که پس از سه سال جنگ فرسایشی ناگهان توازن نیرو ها به سود کورش تغییر یافت؟
در اینجاست که زمرمه ها تبدیل به یقین میگردند. به آستیاژ خیانت شده بود. فرمانده لشکر آستیاژ به نام هارپاگ که با او خویشاوند هم بوده، او را در میانه جنگ به اسارت میگیرد و به اردوگاه کورش میبرد.انگیزه هارپاگ از این عمل را گزنفون اینگونه بیان میکند:
پس از اینکه آستیاژ از اخطار پیشگو ها در این مورد که از خانواده خود او کسی بر علیه اش قیام خواهد کرد تا او را از اریکه قدرت بزیر بکشد، آستیاژ کورش، نوه دختریش را به هارپاگ میسپرد تا او را به بیابان برده و بکشد.هارپاگ دلش به کشتن نوزاد نمی آید و او را به خانواده چوپانی میسپرد تا وی را بزرگ کنند. آستیاژ مدتی بعد خبردار میشود. در غیاب هارپاگ پسر او را می رباید، و پس از کشتن و قطعه قطعه کردنش از گوشت پسرش خورش درست میکند و در میهمانی به خورد هارپاگ میدهد. پس ار خوردن خورش، آستیاژ به هارپاگ میگوید که گوشت پسرش را خورده است. هارپاگ با این وجود از خدمت در دستگاه آستیاژ روی بر نمیگرداند و مترصد فرصت مناسب برای خونخواهی فرزند خود میماند. مورخین اشتباه بزرگ آستیاژ را در تعیین کردن هارپاگ به عنوان فرمانده لشکری که به جنگ با کورش رفت میدانند.دلیل این اشتباه را برخی دردور افتادن وی از واقعیت و سیر در اوهام، برخی در نمایش وفاداری بسیار ماهرانه هارپاگ میدانند.اینکه چه از این داستان میتوان آموخت و ارتباط آن با وقایع و روزگار امروز ما چیست را به عهده خواندده میگذاریم
سرنوشت یک دودمان، نظام و حکومت را تصمیم هایی تعیین میکنند، که در نگاه نخست تعیین کننده نیستند. تاریخ است که تعیین کنندگی آنها را نشان میدهد
تراژیک حکومت اسلامی و شخص خامنه ای در همین واقعیت نهفته است، که دور و برش پر از هارپاگ هایی است که خود آفریده است. هارپاگ هایی که صبح به صبح یونیفورم ارتشی، سپاهی و پلیس خود را میپوشند، که در پست های حساس اقتصادی و تولیدی کار میکنند و هنوز در دلشان چراغ انسانیت و ایرانیت سوسو میزند، و در زمان مناسب ، دین خود را به مردم و میهن ادا خواهند کرد
0 Kommentare:
Post a Comment